نغمه زندگي ام، به گوش زندگي ات نتواند رسيد؛ ولي بيا با هم سخن گوييم ، باشد كههراس تنهايي را احساس نكنيم.من آمده ام تا حرفي را بگويم و آن را خواهم گفت. اگرپيش از به زبان آوردن آن، مرگ مرا دريابد، فردا آن را به زبان مي آورد. زيرا فرداهيچ رازي را در كتاب ابديت پنهان نمي گذارد.من آمده ام تا در شكوه و روشنايي عشق وزيبايي، زندگي كنم. من اينجايم، زنده؛ مردم نمي توانند مرا از زندگيم تبعيدكنند.اگر آن ها چشمانم را دراورند من به نجواي عشق و نغمه هاي زيبايي و سرور گوشخواهم سپرد.اگر آن ها بخواهند مرا از شنيدن بازدارند، من وجد و سرور را در نوازشنسيم خواهم يافت كه آميخته اي ايست از رايحه زيبايي و حلاوت نفس هاي عاشقان.و اگرهوا را از من دريغ كنند،من با روحم زندگي خواهم كرد؛ زيرا روح، خواهر عشق و زيبايياست.من آمده ام تا براي همه و در ميان همه باشم .
سلام ، باز امشب اومدم ، اومدم براي گفتن ، همين ! . چقدر لحظه ها زود مي گذرن ، انگار همين شب گذشته بود ، گفتم كه هرگز از تو نمي گذرم و تو هم . يادت مياد انگار همين لحظهء پيشين بود ، خنديدي و محكم توي آغوشت فشارم دادي و گفتي: فقط خدا مي دونه چقدر دوست دارم، عزيزم فقط خدا . چه لحظهء خوبي بود اون وقت، انگار تمام آرامش ها را يكجا با اين جملات و لحنت بهم هديه مي دادي ، چه آروم در آغوشت به خواب ميرفتم يك خواب زيبا ، يك خواب شيرين . اما.... اما تو بالاخره تركم كردي و فراموش كردي يك روز دوستم داشتي . تو رفتي و موقع رفتن زمزمه كردي " تو را خدا ازم نرنج اين رفتن به نفع هر دومونه"! . تو رفتي و موقع رفتن ناخواسته بردي چيزي رو كه نبايد مي بردي و بي رحمانه شكستي آنچه را كه نمي بايد مي شكستي . اما من ... من هنوز هم حاضر نيستم از تو بگذرم چون ... چون به تو قول دادم كه ازتو نگذرم . راستي منفعت من كو ؟! كجاست؟!
اي دوست آزارم می دهی ... به عمد
اما من اونقدر خسته ام ، اونقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
چند وقته حال خوبي ندارم . يه روح سركش يه تن خسته يه دل حيران ، در نبرد بين اينها اين منم محكوم به عذاب . بازم در سكوت شب نشسته، براي التيام گوشه اي از زخمها زير لب زمزمه ميكنم :
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، كز دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين
به سكوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان
نه زمان را درد كسی، نه كسی را درد زمان
بهار مردمی ها دی شد
زمان مهربانی طی شد
آه از اين دم سرديها خدايا
نه اميدی در دل من، كه گشايد مشكل من
نه فروغ روی مهی
كه فروزد محفلِ من
يا :
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
با همه آزادگی فکر اسیری می کنم
بس که بد دیدم ز یاران به ظاهرخوب خود
بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم
در به رویم بسته ام از این و از آن خسته ام
من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام
آره با صداي جانسوز تار اينها ميتونه فعلا يه كم تسكينم بده فقط براي چند لحظه . بعد از تموم شدن آروم ميشم اما...اما نميدونم چرا چشمام ميسوزه!
سلام . بازم اومدم يه كم حرف بزنم . براي چه كسي را نمي دونم ! شايد برا خودم ! آره ديگه برا خودم ! چيه ديوونه نديدي ؟!! توي مطلب قبلي كه نوشته بودم ديوونم برو بخون كه باور كني ! امروز از اون روزا بود نمي دونم ، نمي دونم چرا از همه چي و همه كس بدم ميومد البته گاهي اينطوري ميشم حتي از بهترين دوستان هم در اين موقع بدم مياد اما بيشتر ازهمه از يه نفر واقعا متنفر ميشم اون كيه را بيخيال پيش خودم ميمونه اگه دوست داشتي حدس بزن شايد درست بگي ! امروز جاتون خالي رفتيم با چندتا از دوستان بيرون زياد بهم خوش نگذشت چون خيلي خسته بودم خيلي، البته نه خستگيه جسمي ، اما خوب آخرش لذت مي برم كه در كنار اين دوستانم هستم اگرچه هم خوش نباشم . بعدش يكي از اين دوستان عزيزم يه سي دي بهم داد اومدم ديدم فيلم اسمشو نبره !!! مدرسه ء ..... آره ! برام جالب بود، ياد بچگي مياد تو ذهن آدم اما چه فايده جزء افسوس هان ؟! و چون خسته بودم گذاشتم برا يه وقت كه بهترم چون برام ارزش داره . حالا شايد بپرسي چرا خسته ؟ منم ميگم چرا خسته نباشم هان ؟! چرا؟ خسته ام از ديروز و امروز خسته از تكرار هر روز،خسته از فرداي مبهم، خسته ام از جسم ، خسته ام از اين روح سركش ، خسته از اين مردم سنگي ، خسته از درد ، خسته از خنجر بر كمر نشسته ، خسته از عشق از عاشق از خودم و حتي از خدا !! خلاصه خسته ام از اين بازيه زمونه كه چه بر سرم داد .
خسته ام از اين زمونه زندگي بي يك بهونه زندگي مثل يه بازي زندگي رسم زمونه زندگي يه رنگه زشته كه همش با ما مي مونه خسته ام از اين غريبي غربتي كه يه فريبه زندگي همش غروبه كي مي گه غروب دروغه من كه عاشق غروبم حالا كه نوبت من شد نوبت غروب من شد من كه مي دونم مي ميرم پس چرا عاشق نميرم عاشق غروب تنها عاشق يه دنيا غوغا عاشق با هم و تنها عاشق يه نور بي روح عاشق يه انتهايم عاشق كوهها ودريا عاشق سبزي جنگل عاشق زمستون سرد عاشق يه عالمه درد جاي من تو اسمونا يه جايي ميون ابرا توي يه كلبه ي كوچك با همه ام ولي چه تنها
تو چي تو ميفهمي من چي ميگم يا .....؟ الان ديگه نزديك صبحه ، اينم از يه شب ديگم ! من و شب چه الفتي گرفتيم با هم، اين تنها با مرامي هست كه هنوز تو بيچارگي هم پا به پا باهام همسفره دمت گرم شب خيلي با معرفتي !! يادش بخير اون وقتي كه با هم بوديم و من توي سكوت تو تفالي به حافظ زدم و در حالي كه يه استكان چاي داااااغ بر لب داشتم ، زير درخت گردو حافظ يه چيزي بهم گفت كه هميشه ورد زبونم شد
هوس کوچ به سرم زده. شايد هم هجرت. نمي دانم. ز اين بي دلي ها خسته شدم. دستانم را به دستان هيچ کس مي سپارم و درد دل مي کنم با درختان. ديوانگي هم عالمي دارد
يه ماهي بود يه دريا يه آسمون زيبا يه قايقشکسته يه ماهيگير تنها يه ماهيگير کهدريا دنياي باورش بود اميد صيد ماهي اميد آخرشبود يه ماهي که حواسش تو تيغه هاي نور بود فکر شبعروسي تو حجله ي بلور بود ماهي شده بودباورش تور اگه بندازن سرش ميشه عروسماهيها شاه ماهي ميشه همسرش ماهي نميشدباورش تور اگه بندازن سرش نگاه گرمماهيگير ميشه نگاه آخرش
دوست داشتن تمثيلی از نفس کشيدن من است، سزاواری من در زندگی، شايستگیام در بودن! ... اگر سزا بود چنان در آغوش میفشردمت که يکی گرديم، و در آن پيکر، نه من دلتنگ میشدم، نه او میگريخت ، نه او مي گريخت
و خوشحالم کسي هست مهربانتر از تو و از من هم که بيش از آنچه تو ميداني باخبر است از راز دلم و ميدانم روزي که ايستاده ايم من و تو روبروي هم (( بي شک چنين روزي هست )) آنچه در دلم نهان بوده را خواهد گفت براي تو و آنروز هم که شايد تو به چشمانم خيره نيستي من دوستت خواهم داشت.....
( عشق هيچ نمي دهد الا خودش و هيچ نمي ستاند مگر از خودش ...عشق مالک هيچ نيست و در تملک کسي هم در نمي ايد : چرا که عشق را عشق کافيست.....)
چه زود به آرزويم رسيدم ، چه زود! ديدمت ، آري ديدمت! مني كه دوباره ديدن تو برام يه رويا بود چه ساده به عشق فكر مي كردم! نمي دونستم اين سه حرف اينقدر قدرت دارند كه باز ما را سر راه هم قرار مي دهند . چه ساده اومدي ديدنم خيلي ساده تر از رويا خيلي ساده تر از خيال ، چه ساده اومدي براي يك ملاقات براي يك تبريك ، من هنوز باورم نميشهيعني به همين سادگي يك رويا حقيقت ميشه ؟! حالا فهميدم تو از من عاشقتري ، تو دلت به وسعت بي كرانه ، باز هم تو پيروز شدي ، مثل هميشه . گريه كرده بودي قبل از اينكه بيايي ديدنم ، نه نگو نه!! آره گريه كرده بودي و اين اشكها براي اينه كه هنوز عاشقي ، مثل من ، اما نميدونم چرا از هم جداييم ؟!! نميدونم كدوم ديوار نامرئي بين من و توست كه بين ما فاصله انداخت ؟!!كاش مي تونستم بهت به همين سادگي بگم بيا خراب كنيم هرچه حائل بين من و توست اما..... اما مي دونيم اولين چيزي كه بايد خراب بشه جسم ناتوان منه ! اما هر چه كه بود دوباره ديدنت ذره اميدي بود بر پيكر بي جانم .... فقطدلم براي خنده هات تنگ شده پس به جاي اشك تا مي تواني برايم بخند ، بخند !
نگاه مرا باور كن دستان مرا باور كن احساس مرا باوركن قلب مرا باور كن حرف مرا باور كن آري اضطراب در نگاه من از شورعشق توست لرزش دستانم از انتظار ديدار توست احساس گرمم از حرارت نگاه توست تپش قلبم از به ياد آوردن نگار توست.... و حرف من اين است : " آري....اي بي خبر دوستت دارم
من هميشه توي خلوتم توي تنهايي هام كه به چشمهايت مي انديشم . مثل اون وقتها كه فقط سكوت ميكرديم و به هم نگاه مي كرديم من خيره به تو به چشماي معصومت به لبخند شيرينت اما تو ...تو انگار چشمات هيچ وقت آروم نداشت ، انگار يه چيزي را در من گم كرده بود ، انگار ميل به فرار داشتند ! وقتي مي گفتم چرا اينقدر چشمات بر روي من در حركت و جستجو هستند ، لبخندت عميق تر مي شد و ميگفتي نمي خوام چيزي از وجودت را براي نديدن از دست بدهم ، مي خوام كسي را كه براش ميميرم و دوستش دارم را خوبه خوب نگاه كنم . در اين لحظه بود كه من خيالم راحت مي شد اما غافل از اين بودم كه خوبه خوب نگاه مي كني براي يه روز كه ديدن تو حتي زير چشمي برام ميشه يه آرزو!!
چشمهايت زمين سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتي سيب سرخ دلم افتاد فهميدم.
بعضي از آدم ها علي رغم دل پر دردي كه دارند اما هيچ وقت اين دلتنگي ها و پر دردي ها را توي چهرشون نشون نمي دهند چون ميدونن خيلي از آدم هاي ديگه، شعور و درك حال و احوالشون را ندارند و مهر ديوانگي بر جبينشان ميزنند منم از اون آدم ها هستم كه دل پر دردي دارم خيلي پر درد اما هيچوقت حتي توي لحظالتي كه ديگه به آخر رسيدم كسي نتونسته از چهرم بفهمه كه آقا ! من دارم ميسوزم ، من دارم نابود ميشم !! هميشه با يك لبخند و يك سكوت به بلنداي صد فرياد ! نشون دادم كه هيچ مشكلي نيست در حالي كه واقعا بر عكس بوده . اما از اين پس دردم را در اين كلبهء كوچك مينويسم و مي گذارم براي آناني كه مي فهمند و درك مي كنند من چه مي گويم ، براي آناني كه معني دلتنگي را با تمام وجود لمس كردند ، براي آناني كه آرام گريستند كه مبادا بگويند ديوانه است ، براي آناني كه........ و مينويسم براي تو .
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزهگر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقمكه از خاك گلويمسوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد
به دست طفلكي گستاخ و بي پروا وبازيگوش
و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سختبفشارد
نيستش، نمي دونم کجاس، چه مي کنه، ولي مي دونم که ندارمش... هيچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به ياد بيارم، نمي خواستم که تو رو تو گم ترين آرزوهام ببينم، نمي خواستم که بي تو به ديوارا بگم : هنوزم دوست دارم